لطفا به این هم سر بزنید
www.pariya-p.blogfa.com
[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 14:31 ] [ ]
[ ]
آخرین مطالبپیوندهاسایت آوازکطراح قالب: آوازک |
این وب جدیدمه لطفا به این هم سر بزنید www.pariya-p.blogfa.com
[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 14:31 ] [ ] [ ] اینم باحاله از دستش ندید دختری با مادرش در رختخواب گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ سن من از بیست وشش افزون شد هیچ کس مجنون این لیلا نشد غم میان سینه شد انباشته مادرش چون حرف دختش را شنفت دخترم بخت تو هم وا می شود غصه ها را از وجودت دور کن گفت دختر مادر محبوب من! گفته ام با دوستانم بارها در خیابان یا میان کوچه ها
ادامه مطلب [ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 14:48 ] [ ] [ ] یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک
پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا
برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز
کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که
نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد
از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او
سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال
هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام
کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«
[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 14:41 ] [ ] [ ] شاید خاطره ای بود شاید اتفاقی بود نمیدانم شاید هم خوابی ... ولی خوب شیرین بود لحظات با تو بودن مثل همه ای انسان هااا فقط من هم بازیچه بودددم بازیگردان توانای بودی ببخش اگر نقشم را با چهره درهم ریخته ام باور کردم من نمی توانستم نقش دروغین بازی کنم بر پرده ای زندگی. ببخش اگر با اشک هایم سقف احساس نـــــــم ورداشت ولی دیگر برایم چیزی نمانده که بگویم می توانم همه توانم را در نقش واقعیتم باختم من بازیگر نبودم ای بازیگردان دل من !!!
برچسبها: بازیگـــــــــــــر [ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 12:16 ] [ ] [ ]
یه سؤال خیلی سادة ریاضی! توجه: این مسئله فقط باید در کلة شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشینحساب استفاده نکنید. و حالا سوال:
۱۰۰۰ تا بگیر و ۴۰ تا بهش اضافه کن. حالا ۱۰۰۰ تای دیگه بهش اضافه کن. حالا ۳۰ تا اضافه کن. ۱۰۰۰ تای دیگه اضافه کن. حالا ۲۰ تا اضافه کن. حالا ۱۰۰۰ تای دیگه هم اضافه کن. حالا ۱۰ تا بهش اضافه کن.مجموعش چقدر شد؟ جواب درادامه مطلب
برچسبها: ریاضی ادامه مطلب [ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 15:15 ] [ ] [ ] |
درباره وبلاگ خسته نباشید دوست عزیزامید وارم که از وبم خوشتون بیاد (نظر یادت نره) نظر خوصوصی ندیدچـــــــــقـــــــد ر بــــگــــــــــــم (عمومیش میکنما) نویسندگانبرچسبهاعکس (2)
طنز (2)
بازیگر (1)
ریاضی (1)
تست هوش (1)
همسفر (1)
مارمولک (1)
هشت (1)
اذان صبح (1)
سنجیدن مغزتان (1)
ملوسی ها (1)
آرشیو ماهانهلینک های ویژهدیگر امکانات |
|
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ] |

